تبليغاتX
گوناگون
شاعرانه
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 5:36 AM  توسط محمد  | 

 

 

 

 سالشمار   زندگی   سهراب سپهری

 

 

۱۵ مهرماه ۱۳۰۷              * تولد در کاشان

خرداد ماه ۱۳۱۹               * به پایان رساندن دوره شش سال ساله ابتدایی در دبستان خیام کاشان

خردادماه۱۳۲۲                 * به پایان رساندن دوره اول دبیرستان در دبیرستان پهلوی

خردادماه ۱۳۲۴               * به پایان رساندن دوره دوساله دانشسرای مقدماتی پسران٬ تهران

آذر ماه ۱۳۲۵                 *  استخدام در اداره فرهنگ کاشان

شهریور ماه ۱۳۲۷          * استعفاءاز اداره فرهنگ کاشان

شهریور ماه ۱۳۲۷          *شرکت در امتحان ششم ادبی و گرفتن دیپلم کامل دوره دبستان

مهر ماه ۱۳۲۷               * آغاز تحسیل در دانشکده هنرهای زیبایی دانشگاه تهران

۱۳۲۷                          * استخدام در شرکت نفت تهران

۱۳۲۸                          * استعفا از شرکت نفت پس از هشت ماه کار

۱۳۳۰                         * انتشار اولین مجموعه اشعار با عنوان <<مرگ رنگ>>

خرداد ماه ۱۳۳۲           * به پایان رساندن دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت لیسانس.

                                  احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه اول علمی.

۱۳۳۲                        * آغز کار به عنوان طراح در سازمان همکاری بهداشت٬ تهران

۱۳۳۲                        * انتشار دومین مجموعه اشعار با عنوان <<زندگی خواب ها>>

آذر ماه۱۳۳۳               * آغاز کار در اداره کل هنرهای زیبا در قسمت موزه ها و تدریس در هنرستانهای

                                هنرهای زیبا

مهر ماه۱۳۳۴              * ترجمه اشعار ژاپنی در مجله سخن

مرداد ماه۱۳۳۶            * سفر به اروپا از راه زمینی تا پاریس ولندن.نام نویسی در مدرسه هنرهای

                                زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی (چاپ سنگی)

فروردین ماه ۱۳۳۷       * شرکت در اولین بینال تهران

۱۳۳۷                       * سفر دو ماهه از پاریس به رم

خرداد ماه ۱۳۳۷         * شرکت در بینال ونیز

۱۳۳۷                      *  بازگشت به وطن

۱۳۳۷                      *آغاز کار در اداره کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرستی سازمان

                               سمعی و بصری.

فروردین ماه۱۳۳۹      * شرکت در بینال دوم تهران.دریافت جایزه اول هنرهای زیبا.

مرداد ماه۱۳۳۹          * مسافرت به توکیو برای آموختن فنون حکاکی روی چوب.بازدید از شهر ها

                              و مراکز هنری ژاپن.

۱۳۴۰                     * توقف در هند در راه بازگشت به ایران.تماشای آگره و تاج محل

اردیبهشت ماه ۱۳۴۰  *    برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی ٬ تهران

۱۳۴۰                     * امتشار مجموعه جدیدی از اشعار خود با عنوان <<آوار آفتاب>>

                                                این پست فعلا  کامل نیست         

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 5:24 AM  توسط محمد  | 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 2:27 PM  توسط محمد  | 

 

از سبز به سبز

 

 

من در این تاریکی

 

فکر یک برۀ روشن هستم

 

که بیاید علف خستگیم را بچرد.

 

 

من در این تاریکی

 

امتداد تر بازو هایم را

 

زیربارانی می بینم

 

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.

 

 

من در این تاریکی

 

در گشودم به چمن های قدیم،

 

به طلایی هایی، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.

 

 

من در این تاریکی

 

ریشه ها را دیدم

 

و برای بتۀ نورس مرگ، آب را معنی کردم

 

 سهراب سپهري

 

صداي پاي آب

 

اهل کاشانم

 

روزگارم بد نيست

 

تکه نانی دارم٬ خرده هوشی٬ سر سوزن ذوقی.

 

مادری دارم ٬ بهتر از برگ درخت.

 

دوستانی ٬ بهتر از آب روان.

 

و خدايي که در اين نزديكي هاست:

لای اين شب بوها٬ پای آن کاج بلند.

روی آگاهی آب٬ روی قانون گياه

من مسلمانم.

قبله ام يك گل سرخ

جانمازم چشمه٬ مهرم نور.

دشت سجاده من.

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جريان دارد ماه٬ جريان دارد طيف

سنگ از پشت نمازم پيداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد٬گفته باشد سر گلدسته سرو.

من نمازم را پی ((تکبیره الا حرام)) علف می خوانم٬

پی (( قد قامت )) موج.

 

 

کعبه ام بر لب آب ٬

کعبه ام زير اقاقی هاست .

کعبه ام مثل نسم ٬ می رود باغ به باغ٬می رود شهر به شهر

((حجر الاسود)) من روشنی باغچه است.

 

اهل کاشانم

پيشه ام نقاشی است:

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ٬ می فروشم به شما

تا به آواز شقايق که در آن زندانی است

دل تنهايتان  تازه شود .

چه خيالي٬ چه خيالي٬...می دانم

پرده ام بی جان است

خوب می دانم ٬ حوض نقاشی من بی ماهی است.

 

 

 اهل کاشانم .

نسبم شايد برسد

به گياهي در هند ٬ به سفالينه اي از خاک ((سليك)).

نسبم شايد ٬ به زن فاحشه ای در شهر بخارا برسد.

 

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ٬پشت دو برف ٬

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابی٬

پدرم پشت زمان ها مرده است.

پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود٬

مادرم بی خبر از خواب پريد ٬خواهرم زيبا شد.

پدرم وقتی مرد ٬پاسبانان همه شاعر بودند.

مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه می خواهی؟

من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

 

پدرم نقاشی می کرد.

تار هم می ساخت٬ تار هم می زد.

خط خوبی هم داشت.

 

 

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.

باغ ما جای گره خوردن احساس و گياه٬

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.

باغ ما شايدقوسی از دايره سبز سعادت بود.

ميوه کال خدا را آن روز ٬ می جويدم در خواب

 

آب بی فلسفه می خوردم.

توت بی دانش می چيدم.

 تا اناری ترکی بر می داشت.

دست فواره خواهش می شد.

تا چلويي می خواند٬

سينه از ذوق شنيدن می سوخت.

گاه تنهايي٬

صورتش را به پس پنجره می چسبانيد.

شوق می آمد ٬ دست در گردن حس می انداخت.

فکر٬ بازی می کرد .

زندگی چيزي بود ٬مثل يك بارش عيد ٬يك چنار پر سار.

زندگی در آن وقت ٬صفی از نور و عروسک بود ٬

يك بغل آزادی بود.

زندگی در آن وقت ٬ حوض موسقي بود.

طفل٬ پاورچين پاورچين، دور شدکم کم در کو چه سنجاقک ها.

بار خود را بستم٬رفتم از شهر خيالات سبک بيرون

دلم از غربت سنجاقک پر.

 

 

من به مهمانی دنيا رفتم:

من به دشت اندوه٬

من به باغ عرفان٬

 

من به ايوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته کوچه شک٬

تا هوای خنک استغنا٬

تا شب خيس محبت رفتم.

من به ديدار کسی رفتم در آن سر عشق.

رفتم٬رفتم تا زن٬

تا چراغ لذت ٬

تا سکوت خواهش٬

تا صدای پر تنهايي.

 

چيزهايي ديدم در روي زمين:

کودکی ديدم ٬ماه بو می کرد.

قفسی بی در ديدم كه در آن ٬ روشنی پر پر می زد .

نردبانی که از آن٬عشق می رفت به بام ملکوت.

من زنی را ديدم٬ نور در هاون می کوبيد.

 ظهر در صفره آنان نان بود، سبزی بود ٬دوری شبنم بود٬

کاسه داغ محبت بود.

من گدای ديدم در به در می رفت آواز چکاوك می خواست

وسپوری که به يك پوسته خربزه می برد نماز.

 

 

بره ای را ديدم بادبادک مي خورد.

من الاغی ديدم٬ينجه را مي فهميد.

در چراگاه ((نصيحت)) گاوی ديدم سير.

 

شاعری ديدم هنگام خطاب ٬به گل سوسن می گفت: ((شما))

 

من کتابی ديدم ٬ واژه ها يش همه از جنس بلور.

کاغذی ديدم٬از جنس بهار.

موزه ای ديدم دور از سبزه٬

مسجدی دور از آب.

سر بالين فقيهي نوميد ٬ کوزه ای ديدم لبر يز  سوال.

قاطری ديدم بارش(( انشاء))

اشتری ديدم بارش سبد خالی((پند و امثال))

عارفی ديدم بارش (( تننا ها یاهو))

 

من قطاری ديدم ٬ روشنايي می برد.

من قطاری ديدم٬فقه می برد و چه سنگين می رفت.

من قطاری ديدم٬که سياست می برد (وچه خالی می رفت)

من قطاری ديدم تخم نيلوفر و آواز قناری می برد.

و هواپيمايي٬ که در آن اوج هزار پايي

خاک از شيشه آن پيدا بود:

کاکل پو پک٬

خالهای پر پروانه٬

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچه تنهايي.

خواهش روشن يك گنجشک٬وقتی از روی چناری به زمين می آيد.

و بلوغ خور شيد.

و هم آغوشی زيباي  عروسک با صبح

پله هايي که به گلخانه شهوت می رفت.

پله هايي که به سردابه الکل می رفت.

پله هايي که به قانون فساد گل سرخ

وبه ادراک رياضي حيات٬

پله هايي که به بام اشراق ٬

پله هايي که به سکوی تجلی می رفت.

 

 

مادرم آن پايين

استکان را در خاطره شط می شست.

 

 

شهر پيدا بود :

 رويش هندسی سيمان٬آهن٬سنگ.

سقف بی کفتر صدها اتوبوس.

گل فروشی گل هایش را می کرد حراج

در ميان دو درخت گل ياس شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.

کودکی هسته زردآلو را٬روی سجاده بی رنگ پدر تف می کرد.

و بزی از خزر نقشه جغرافی٬ آب می خورد.

 

بند رختی پيدا بود :سينه بندی بی تاب.

 

چرخ يك گاری در حسرت واماندن اسب٬

اسب در حسرت خوابيدن گاری چی٬

مرد گاری چی در حسرت مرگ.

 

عشق پيدا بود ٬ موج پيدا بود.

برف پيدا بود ٬دوستی پيدا بود.

کلمه پيدا بود .

آب پيدا بود٬عکس اشيا در آب.

سايه گاه خنک ياخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حيات.

شرق اندوه نهاد بشری.

فصل ولگردی در کوچه زن.

 

بوی تنهايي در کوچه فصل.

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

 

سفر دانه به گل.

سفر پيچك اين خانه به آن خانه.

سفر ماه به حوض.

فوران گل حسرت از خاک

ريزش تاک جوتان از ديوار.

بارش شبنم روی پل خواب.

پرش شادی از خندق مرگ.

گذر حادثه از پشت کلام.

 

جنگ يك روزنه با خواهش نور.

 جنگ يك پله با پای بلند خورشيد.

جنگ تنهايي با يك آواز.

جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل.

جنگ خونين انار و دندان.

جنگ ((نازي)) ها با ساقه ناز.

جنگ طوطي و فصاحت با هم.

جنگ پيشاني با سردي مهر.

 

حمله كاشي مسجد به سجود.

حمله باد به معراج حباب صابون.

حمله لشكر پروانه به برنامه ((دفع آفات)).

حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر ((لوله كشي))

حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي .

حمله واژه به فك شاعر.

 

فتح يك قرن به دست يك شعر.

فتح يك باغ به دست يك سار.

فتح يك كوچه به دست دو سلام.

فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي

فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ.

 

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.

قتل يك قصه سر كوچه خواب.

قتل يك غصه به دستور سرو.

قتل مهتاب به فرمان نئون.

قتل يك بيد به دست ((دولت)).

قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

 

همهْ رو زمين پيدا بود:

نظم در كوچه يونان مي رفت.

جغد در ((باغ معلق)) مي خواند.

باد در گردنهّ خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي‌راند.

روي درياچهّ آرام‌((نگين)) ، قايقي گل مي برد.

در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود.

 

مردمان را ديدم.

شهرها را ديدم.

دشت هارا ، كوه ها را ديدم.

آب را ديدم، خاك را ديدم.

نور و ظلمت را ديدم.

و گياهان را در نور، جانور را در ظلمت ديدم.

و بشر را در نور ، وبشر را در ظلمت ديدم.

 

اهل كاشانم ، اما

شهر من كاشان نيست.

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.

 

من در اين خانه به گم‌نامي نمناك علف نزديكم.

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.

و صداي، سرفهْ روشني از پشت درخت،

عطسهّ آب از هر رخنه سنگ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.

و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح .

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي، پاي قانوني خون در رگ،

ضربان سحر چاه كبوترها،

تپش قلب شب آدينه،

جريان گل ميخك در فكر،

 

 

جريان گل ميخك در فكر

شیهۀ پاک حقیقت ازدور

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای ،کفش ایمان را در کوچۀ شوق.

و صدای باران را ، روی پلک تر عشق،

روی موسیقی غمناک بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

وصدای متلاشی شدن شیشۀ شادی در شب،

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،

پر و خالی شدن کاسۀغربت از باد.

 

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب،عادت سبز درخت.

 

روح من در جهت تازه اشیاء جاری است.

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق ،سرفه اش می گیرد.

روح من بیکار است:

قطره های باران را، درز آجرها را ، می شمارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

 

 

من ندیدم دو صنوبر را باهم دشمن.

من ندیدم بیدی ،سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخۀ خود را به کلاغ.

هر کجا برگی هست، شور من می شکوفد.

بوتۀ خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلام بودن.

 

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.

مثل یک گلدان، می دهم گوش به مو سیقی روییدن.

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم .

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

 

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند ، تا بخواهی تکثیر.

 

من به سیبی خشنودم

وبه بوییدن یک بوتۀ بابونه.

من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم.

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.

و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند.

من صدای پر بلدرچین را، می شناسم،

رنگ شکم هوبره را،اثر پای بزکوهی را،

خوب می دانم ریواس کجا می روید،

سار کی می آید، کبک کی می خواند ، باز کی می میرد،

ماه در خواب بیابان چیست،

مرگ در ساقۀ خواهش

و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.

 

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازۀ عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب تاقچۀ عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبۀ دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، از دهان گس تابستان است.

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشۀ مسدود هواپیما ست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی ((ماه))،