X
تبلیغات
گوناگون

گوناگون

شاعرانه

دعای فرانسیس

ای خداوند مرا وسیله صلح خود گردان تا :

جایی که نفرت هست ٬ محبت آرم

جایی که اهانت هست ٬ گذشت آرم

جایی که نفاق هست ٬ اتحاد آرم

جایی که خطا هست ٬ راستی آرم

جایی که تردید هست ٬ ایمان آرم

جایی که یأس هست ٬ امید آرم

جایی که ظلمت هست ٬ روشنی آرم

جایی که غم هست ٬شادی آرم

 

ای استاد الهی ٬ مرا عطا فرما که :

طالب تسلی دادن باشم ٬ تا اینکه تسلایم دهند

طالب درک کردن باشم ٬ تا اینکه درکم کنند

طالب محبت کردن باشم ٬ تا اینکه محبتم کنند

 

               چرا که :

با عطا کردن ٬دریافت می کنیم

و با انکار خود ٬مورد درک قرار می گیریم

با بخشودن ٬ بخشوده می شویم

با مردن ٬ به حیات برمی خیزیم.

بر گرفته از وبلاگ باکره فرانسوی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 4:16 PM  توسط محمد  | 

چشم

چراغ بدن

چشم چراغ بدن است . اگر چشمت سالم باشد ٬ تمام وجودت روشن خواهد بود .اما اگر چشمت

 فاسد باشد ٬ تمام وجودت را در ظلمت فرا خواهد گرفت .پس اگر نوری که در توست ظلمت

باشد ٬ چه ظلمت عظیمی خواهد بود  !

متی باب ۶ آیات ۲۲ تا۲۳

برگرفته از وبلاگ باکره فرانسوی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 4:15 PM  توسط محمد  | 

با نام وياد يگانه بي همتا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 5:36 AM  توسط محمد  | 

نگاهی گذرا به زندگی شاعرانه سهراب

 

 

 

 سالشمار   زندگی   سهراب سپهری

 

 

۱۵ مهرماه ۱۳۰۷              * تولد در کاشان

خرداد ماه ۱۳۱۹               * به پایان رساندن دوره شش سال ساله ابتدایی در دبستان خیام کاشان

خردادماه۱۳۲۲                 * به پایان رساندن دوره اول دبیرستان در دبیرستان پهلوی

خردادماه ۱۳۲۴               * به پایان رساندن دوره دوساله دانشسرای مقدماتی پسران٬ تهران

آذر ماه ۱۳۲۵                 *  استخدام در اداره فرهنگ کاشان

شهریور ماه ۱۳۲۷          * استعفاءاز اداره فرهنگ کاشان

شهریور ماه ۱۳۲۷          *شرکت در امتحان ششم ادبی و گرفتن دیپلم کامل دوره دبستان

مهر ماه ۱۳۲۷               * آغاز تحسیل در دانشکده هنرهای زیبایی دانشگاه تهران

۱۳۲۷                          * استخدام در شرکت نفت تهران

۱۳۲۸                          * استعفا از شرکت نفت پس از هشت ماه کار

۱۳۳۰                         * انتشار اولین مجموعه اشعار با عنوان <<مرگ رنگ>>

خرداد ماه ۱۳۳۲           * به پایان رساندن دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت لیسانس.

                                  احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه اول علمی.

۱۳۳۲                        * آغز کار به عنوان طراح در سازمان همکاری بهداشت٬ تهران

۱۳۳۲                        * انتشار دومین مجموعه اشعار با عنوان <<زندگی خواب ها>>

آذر ماه۱۳۳۳               * آغاز کار در اداره کل هنرهای زیبا در قسمت موزه ها و تدریس در هنرستانهای

                                هنرهای زیبا

مهر ماه۱۳۳۴              * ترجمه اشعار ژاپنی در مجله سخن

مرداد ماه۱۳۳۶            * سفر به اروپا از راه زمینی تا پاریس ولندن.نام نویسی در مدرسه هنرهای

                                زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی (چاپ سنگی)

فروردین ماه ۱۳۳۷       * شرکت در اولین بینال تهران

۱۳۳۷                       * سفر دو ماهه از پاریس به رم

خرداد ماه ۱۳۳۷         * شرکت در بینال ونیز

۱۳۳۷                      *  بازگشت به وطن

۱۳۳۷                      *آغاز کار در اداره کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرستی سازمان

                               سمعی و بصری.

فروردین ماه۱۳۳۹      * شرکت در بینال دوم تهران.دریافت جایزه اول هنرهای زیبا.

مرداد ماه۱۳۳۹          * مسافرت به توکیو برای آموختن فنون حکاکی روی چوب.بازدید از شهر ها

                              و مراکز هنری ژاپن.

۱۳۴۰                     * توقف در هند در راه بازگشت به ایران.تماشای آگره و تاج محل

اردیبهشت ماه ۱۳۴۰  *    برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی ٬ تهران

۱۳۴۰                     * امتشار مجموعه جدیدی از اشعار خود با عنوان <<آوار آفتاب>>

                                                این پست فعلا  کامل نیست         

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 5:24 AM  توسط محمد  | 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 2:27 PM  توسط محمد  | 

سهراب

 

از سبز به سبز

 

 

من در این تاریکی

 

فکر یک برۀ روشن هستم

 

که بیاید علف خستگیم را بچرد.

 

 

من در این تاریکی

 

امتداد تر بازو هایم را

 

زیربارانی می بینم

 

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.

 

 

من در این تاریکی

 

در گشودم به چمن های قدیم،

 

به طلایی هایی، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.

 

 

من در این تاریکی

 

ریشه ها را دیدم

 

و برای بتۀ نورس مرگ، آب را معنی کردم

 

 سهراب سپهري

 

صداي پاي آب

 

اهل کاشانم

 

روزگارم بد نيست

 

تکه نانی دارم٬ خرده هوشی٬ سر سوزن ذوقی.

 

مادری دارم ٬ بهتر از برگ درخت.

 

دوستانی ٬ بهتر از آب روان.

 

و خدايي که در اين نزديكي هاست:

لای اين شب بوها٬ پای آن کاج بلند.

روی آگاهی آب٬ روی قانون گياه

من مسلمانم.

قبله ام يك گل سرخ

جانمازم چشمه٬ مهرم نور.

دشت سجاده من.

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جريان دارد ماه٬ جريان دارد طيف

سنگ از پشت نمازم پيداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد٬گفته باشد سر گلدسته سرو.

من نمازم را پی ((تکبیره الا حرام)) علف می خوانم٬

پی (( قد قامت )) موج.

 

 

کعبه ام بر لب آب ٬

کعبه ام زير اقاقی هاست .

کعبه ام مثل نسم ٬ می رود باغ به باغ٬می رود شهر به شهر

((حجر الاسود)) من روشنی باغچه است.

 

اهل کاشانم

پيشه ام نقاشی است:

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ٬ می فروشم به شما

تا به آواز شقايق که در آن زندانی است

دل تنهايتان  تازه شود .

چه خيالي٬ چه خيالي٬...می دانم

پرده ام بی جان است

خوب می دانم ٬ حوض نقاشی من بی ماهی است.

 

 

 اهل کاشانم .

نسبم شايد برسد

به گياهي در هند ٬ به سفالينه اي از خاک ((سليك)).

نسبم شايد ٬ به زن فاحشه ای در شهر بخارا برسد.

 

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ٬پشت دو برف ٬

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابی٬

پدرم پشت زمان ها مرده است.

پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود٬

مادرم بی خبر از خواب پريد ٬خواهرم زيبا شد.

پدرم وقتی مرد ٬پاسبانان همه شاعر بودند.

مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه می خواهی؟

من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

 

پدرم نقاشی می کرد.

تار هم می ساخت٬ تار هم می زد.

خط خوبی هم داشت.

 

 

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.

باغ ما جای گره خوردن احساس و گياه٬

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.

باغ ما شايدقوسی از دايره سبز سعادت بود.

ميوه کال خدا را آن روز ٬ می جويدم در خواب

 

آب بی فلسفه می خوردم.

توت بی دانش می چيدم.

 تا اناری ترکی بر می داشت.

دست فواره خواهش می شد.

تا چلويي می خواند٬

سينه از ذوق شنيدن می سوخت.

گاه تنهايي٬

صورتش را به پس پنجره می چسبانيد.

شوق می آمد ٬ دست در گردن حس می انداخت.

فکر٬ بازی می کرد .

زندگی چيزي بود ٬مثل يك بارش عيد ٬يك چنار پر سار.

زندگی در آن وقت ٬صفی از نور و عروسک بود ٬

يك بغل آزادی بود.

زندگی در آن وقت ٬ حوض موسقي بود.

طفل٬ پاورچين پاورچين، دور شدکم کم در کو چه سنجاقک ها.

بار خود را بستم٬رفتم از شهر خيالات سبک بيرون

دلم از غربت سنجاقک پر.

 

 

من به مهمانی دنيا رفتم:

من به دشت اندوه٬

من به باغ عرفان٬

 

من به ايوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته کوچه شک٬

تا هوای خنک استغنا٬

تا شب خيس محبت رفتم.

من به ديدار کسی رفتم در آن سر عشق.

رفتم٬رفتم تا زن٬

تا چراغ لذت ٬

تا سکوت خواهش٬

تا صدای پر تنهايي.

 

چيزهايي ديدم در روي زمين:

کودکی ديدم ٬ماه بو می کرد.

قفسی بی در ديدم كه در آن ٬ روشنی پر پر می زد .

نردبانی که از آن٬عشق می رفت به بام ملکوت.

من زنی را ديدم٬ نور در هاون می کوبيد.

 ظهر در صفره آنان نان بود، سبزی بود ٬دوری شبنم بود٬

کاسه داغ محبت بود.

من گدای ديدم در به در می رفت آواز چکاوك می خواست

وسپوری که به يك پوسته خربزه می برد نماز.

 

 

بره ای را ديدم بادبادک مي خورد.

من الاغی ديدم٬ينجه را مي فهميد.

در چراگاه ((نصيحت)) گاوی ديدم سير.

 

شاعری ديدم هنگام خطاب ٬به گل سوسن می گفت: ((شما))

 

من کتابی ديدم ٬ واژه ها يش همه از جنس بلور.

کاغذی ديدم٬از جنس بهار.

موزه ای ديدم دور از سبزه٬

مسجدی دور از آب.

سر بالين فقيهي نوميد ٬ کوزه ای ديدم لبر يز  سوال.

قاطری ديدم بارش(( انشاء))

اشتری ديدم بارش سبد خالی((پند و امثال))

عارفی ديدم بارش (( تننا ها یاهو))

 

من قطاری ديدم ٬ روشنايي می برد.

من قطاری ديدم٬فقه می برد و چه سنگين می رفت.

من قطاری ديدم٬که سياست می برد (وچه خالی می رفت)

من قطاری ديدم تخم نيلوفر و آواز قناری می برد.

و هواپيمايي٬ که در آن اوج هزار پايي

خاک از شيشه آن پيدا بود:

کاکل پو پک٬

خالهای پر پروانه٬

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچه تنهايي.

خواهش روشن يك گنجشک٬وقتی از روی چناری به زمين می آيد.

و بلوغ خور شيد.

و هم آغوشی زيباي  عروسک با صبح

پله هايي که به گلخانه شهوت می رفت.

پله هايي که به سردابه الکل می رفت.

پله هايي که به قانون فساد گل سرخ

وبه ادراک رياضي حيات٬

پله هايي که به بام اشراق ٬

پله هايي که به سکوی تجلی می رفت.

 

 

مادرم آن پايين

استکان را در خاطره شط می شست.

 

 

شهر پيدا بود :

 رويش هندسی سيمان٬آهن٬سنگ.

سقف بی کفتر صدها اتوبوس.

گل فروشی گل هایش را می کرد حراج

در ميان دو درخت گل ياس شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.

کودکی هسته زردآلو را٬روی سجاده بی رنگ پدر تف می کرد.

و بزی از خزر نقشه جغرافی٬ آب می خورد.

 

بند رختی پيدا بود :سينه بندی بی تاب.

 

چرخ يك گاری در حسرت واماندن اسب٬

اسب در حسرت خوابيدن گاری چی٬

مرد گاری چی در حسرت مرگ.

 

عشق پيدا بود ٬ موج پيدا بود.

برف پيدا بود ٬دوستی پيدا بود.

کلمه پيدا بود .

آب پيدا بود٬عکس اشيا در آب.

سايه گاه خنک ياخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حيات.

شرق اندوه نهاد بشری.

فصل ولگردی در کوچه زن.

 

بوی تنهايي در کوچه فصل.

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

 

سفر دانه به گل.

سفر پيچك اين خانه به آن خانه.

سفر ماه به حوض.

فوران گل حسرت از خاک

ريزش تاک جوتان از ديوار.

بارش شبنم روی پل خواب.

پرش شادی از خندق مرگ.

گذر حادثه از پشت کلام.

 

جنگ يك روزنه با خواهش نور.

 جنگ يك پله با پای بلند خورشيد.

جنگ تنهايي با يك آواز.

جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل.

جنگ خونين انار و دندان.

جنگ ((نازي)) ها با ساقه ناز.

جنگ طوطي و فصاحت با هم.

جنگ پيشاني با سردي مهر.

 

حمله كاشي مسجد به سجود.

حمله باد به معراج حباب صابون.

حمله لشكر پروانه به برنامه ((دفع آفات)).

حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر ((لوله كشي))

حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي .

حمله واژه به فك شاعر.

 

فتح يك قرن به دست يك شعر.

فتح يك باغ به دست يك سار.

فتح يك كوچه به دست دو سلام.

فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي

فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ.

 

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.

قتل يك قصه سر كوچه خواب.

قتل يك غصه به دستور سرو.

قتل مهتاب به فرمان نئون.

قتل يك بيد به دست ((دولت)).

قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

 

همهْ رو زمين پيدا بود:

نظم در كوچه يونان مي رفت.

جغد در ((باغ معلق)) مي خواند.

باد در گردنهّ خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي‌راند.

روي درياچهّ آرام‌((نگين)) ، قايقي گل مي برد.

در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود.

 

مردمان را ديدم.

شهرها را ديدم.

دشت هارا ، كوه ها را ديدم.

آب را ديدم، خاك را ديدم.

نور و ظلمت را ديدم.

و گياهان را در نور، جانور را در ظلمت ديدم.

و بشر را در نور ، وبشر را در ظلمت ديدم.

 

اهل كاشانم ، اما

شهر من كاشان نيست.

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.

 

من در اين خانه به گم‌نامي نمناك علف نزديكم.

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.

و صداي، سرفهْ روشني از پشت درخت،

عطسهّ آب از هر رخنه سنگ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.

و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح .

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي، پاي قانوني خون در رگ،

ضربان سحر چاه كبوترها،

تپش قلب شب آدينه،

جريان گل ميخك در فكر،

 

 

جريان گل ميخك در فكر

شیهۀ پاک حقیقت ازدور

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای ،کفش ایمان را در کوچۀ شوق.

و صدای باران را ، روی پلک تر عشق،

روی موسیقی غمناک بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

وصدای متلاشی شدن شیشۀ شادی در شب،

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،

پر و خالی شدن کاسۀغربت از باد.

 

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب،عادت سبز درخت.

 

روح من در جهت تازه اشیاء جاری است.

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق ،سرفه اش می گیرد.

روح من بیکار است:

قطره های باران را، درز آجرها را ، می شمارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

 

 

من ندیدم دو صنوبر را باهم دشمن.

من ندیدم بیدی ،سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخۀ خود را به کلاغ.

هر کجا برگی هست، شور من می شکوفد.

بوتۀ خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلام بودن.

 

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.

مثل یک گلدان، می دهم گوش به مو سیقی روییدن.

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم .

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

 

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند ، تا بخواهی تکثیر.

 

من به سیبی خشنودم

وبه بوییدن یک بوتۀ بابونه.

من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم.

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.

و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند.

من صدای پر بلدرچین را، می شناسم،

رنگ شکم هوبره را،اثر پای بزکوهی را،

خوب می دانم ریواس کجا می روید،

سار کی می آید، کبک کی می خواند ، باز کی می میرد،

ماه در خواب بیابان چیست،

مرگ در ساقۀ خواهش

و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.

 

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازۀ عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب تاقچۀ عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبۀ دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، از دهان گس تابستان است.

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشۀ مسدود هواپیما ست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی ((ماه))،

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

 

زندگی شستن یک بشقاب است.

 

زندگی یافتن سکۀ دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی ((مجذور)) آینه است.

زندگی گل به ((توان)) ابدیت،

زندگی ((ضرب)) زمین در دل ما،

زندگی ((هندسۀ)) ساده و یکسان نفسها ست.

 

هر کجا هستم ، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره ، فکر، هوا،عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

 

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.

وچرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد.

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست،

زیر باران باید رفت.

فکر را ، خاطره را،زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر،زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را ، زیر باران باید جست.

زیر باران باید با زن خوابید.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد ، نیلوفر کاشت.

زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آب تنی کردن در حوضچۀ (( اکنون )) است.

 

رخت ها را بکنیم :

آب در یک قدمی است.

 

روشنی را بچشیم.

شب یک دهکده را وزن کنیم ، خواب یک آهو را.

گرمی لانۀ لکلک را ادراک کنیم.

روی قانون چمن پا نگذاریم.

در موستان گرۀ ذایقه را باز کنیم.

و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.

و نگوییم که شب چیز بدی است.

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

 

و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.

 

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.

و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد .

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.

و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت.

و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت.

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.

و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زندۀ پرواز دگرگون می شد.

و بدانیم پیش از مرجان ، خلا ئی بود در اندیشۀ دریاها.

 

و نپرسیم کجاییم،

بو کنیم اطلسی تازۀ بیمارستان را.

 

و نپرسیم که فوارۀ اقبال کجاست.

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.

پشت سر نیست فضایی زنده.

پشت سر مرغ نمی خواند.

پشت سر باد نمی آید.

پشت سر پنجرۀ  سبز  صنوبر بسته است.

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.

پشت سر خستگی تاریخ است.

پشت سر خاطرۀ موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد.

 

 

لب دریا برویم،

تور را آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب.

 

 

ریگی از روی زمین برداریم.

وزن بودن را احساس کنیم.

 

 

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،

می رسد دست به سقف ملکوت.

دیده ام ، سهره بهتر می خواند.

گاه زخمی که به پا داشته ام

زیر و بم های زمین را به من آموخته است.

گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابر شده است.

و فزون تر شده است، قطره نارنج ،شعاع فانوس .)

و نترسیم از مرگ

(مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونۀ یک زنجیر نیست.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.

مرگ در حنجرۀ سرخ- گلو می خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است .

مرگ گاهی ریحان می چیند.

مرگ گاهی ودکا می نوشد.

گاه در سایه نشسته است و به ما می نگرد.

و همه می دانیم

ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.)

 

در نبندیم به روی سخن زندۀ تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم.

پرده را برداریم :

بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.

بگذاریم غریزه پی بازی برود.

کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.

چیز بنویسد.

به خیابان برود

 

ساده باشیم.

ساده باشیم چه در باجه یک بانگ چه در زیر درخت.

 

کار ما نیست شناسایی (( راز))  گل سرخ،

کار ما شاید این است

که در(( افسون)) گل سرخ شناور باشیم.

پشت دانایی اردو بزنیم.

دست در جذبۀ یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.

صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.

هیجان را پرواز دهیم.

روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.

آسمان را بشناسیم میان دو هجای ((هستی)).

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.

نام را باز ستانیم از ابر،

از چنار ، از پشه ، از تابستان.

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

 

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم.

 

کا شان ، قریۀ چنار، تابستان 1343

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:34 PM  توسط محمد  | 

شعر

 

 

موسی و شبان

دید موسی یک شبانی را به راه

کو همی گفت: ای خدا و ای اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم  کنم شانه سرت

جامه ات شویم شپشهایت کشم

شیر پیشت آرم ای محتشم

دستکت بوسم بمالم پایکت

وقت خواب آید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من

ای به یادت هی هی هیهای من

این نمط بي هوده می گفت آن شبان

گفت موسی :(با کی است این ای فلان؟)

گفت: با آن کس که ما را آفرید

این زمین و چرخ از او آمد پدید

گفت موسی: های بس مدبر شدی

خود مسلمان ناشده کافر شدی؟

این چه ژاژ است ؟ این چه کفر است و فُشار؟

پنبه ای اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

چارق و پاتابه لایق مر تو راست

آفتابی را چنینها کی رواست ؟

گر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

آتشی گر نامده است این دود چیست؟

جان سیه گشته روان مردود چیست؟

گر همی دانی که یزدان داور است

ژاژ و گستاخی تورا چون باور است؟

دوستی بی خرد خود دشمنی است

حق تعالی زین چنین خدمت غنی است

با که می گویی تو این؟با عمٌ و خال ؟

جسم و حاجت در صفات ذولجلال؟

شیر او نوشد که در نشو و نماست

چارق او پوشد که او محتاج پاست

گفت: موسی دهانم دوختی

از پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت

سر نهاد اندر بیابان و برفت

وحی آمد سوی موسی از خدا:

بنده ما را زما کردی جدا ؟

تو برای وصل کردن آمدی

یا برای فصل کردن آمدی ؟

هر کسی را سیرتی بنهاده ام

هر کسی را اصطلاحی داده ام

در حق او مدح و در حق تو ذم

در حق او شهد و در حق تو سم

ما بری از پاک و ناپاکی همه

از گرانجانی و چالاکی همه

من نکردم امر تا سودی کنم

بلکه تا بر بندگان جودی کنم

ما زبان را ننگریم و قال را

ما روان را بنگریم و حال را

چند ای الفاظ اضمار و مجاز ؟

سوز خواهمسوز  با آن سوز و ساز

آتشی از عشق در جان برفروز

سر به سر فکر عبادت را بسوز

موسیا آداب دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

عاشقان را هر نفس سوزیدنی است

بر ده ویران خراج و عشر نیست

گر خطا گوید  ورا خاطی مگو

گر بود پرخون شهید او را مشو

خون شهیدان را زآب اولیتر است

این خطا از صد صواب اولیتر است

ملت عشق از همه دینها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

لعل را مهر نبود باک نیست

عشق در دریای غم غمناک نیست

چون که موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

بر نشان پای آن سرگشته راند

گرد از پره بیابان برفشاند

گام پای مردم شوریده خود

هم زگام خود دیگران پیدا بود

گاه چون موجی بر فراز عَلَم

گاه چو ماهی روانه بر شکم

گاه بر خاکی نبشته حال خود

همچو رمالی که رملی بر  زَند

عاقبت دریافت او را بدید

گفت:مژده ده که دستوری رسید

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هر چه می خواهد دل تنگت بگو
ََ

 شعر از حضرت مولانا

 

 

 

 





 تقديم به شما

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 3:30 PM  توسط محمد  | 

شوکران

 

 شهید راه حکمت

داستانی خواندنی از سقراط

 

آن روزها شهر آتن حال و هوای دیگری داشت.همه جا  در هر کوی و برزن و 

بخصوص در میدان بزرگ شهر که مردم بیشتر در آن جا اجتماع می کردند

سخن از مردی در میان بود که می گفتند بزودی محاکمه می شود .مردی

که همه اورا می شناختند .دیر زمانی بود منش و بزرگواری صفا و سادگی

و سخنان شیرین و پر معنای او بر سر زبانها بود .سخنان بظاهر ساده  

لوحانه و گاهی خنده آورش ژرفای خاصی داشت .گفتگوهای او با همشهریانش

بخصوص با جوانان الهام بخش مفاهیم والایی بود که روح کمال طلبی را در

آنها  بر می انگیخت.او هر روز در شهر به راه می افتاد و نزد بازاریان،

مردم عامی،اعیان و اشراف و...می رفت .با یکی گپ می زد از حال دیگری

پرس و جو می کرد با یکی وارد یک بحث فلسفی می شد و در این میان پیوسته

مسائل روزمرهّ زندگی را موضوع تفکر و تآمل قرار می داد .                     

می گفت:(( از گشت و گذار جز این مقصودی ندارم که شما جوانان و سالخوردگان

را متقاعد سازم که نباید جسم و مال و ثروت را بر کمال نفس خود ترجیح دهید و

به شما یادآوری کنم که ثروت ،فضیلت به بار نمی آورد بلکه از فضیلت است

که ثروت و هر چه که برای فرد و جامعه سودمند است،به دست می آید...

من هیچگاه از بیدار ساختن ، پند دادن و شماتت یکایک شما باز نمی ایستم

و شما همه جا مرا در کنار خود می یابید... من کسی نیستم که برای پول

سخن بگویم ویا به خاطر آن لب ازگفتار فرو بندم.من هم با تهی دستان

و هم با توانگران همنشینم تا از من بپرسند و به سخنان من گوش فرا

دهند ...این رسالتی است که خداوند با نداهای غیبی و در روئیاها بر عهده

من نهاده است .)) آری این مرد کسی جز سقراط نبود .

زمزمه محاکمه چنین شخصیتی با آن محبوبیت و احترام ، چیزی نبود که 

بسادگی بتوان آن را باور کرد .این محاکمه عجیب در بین دوستداران سقراط

ولوله ای افکنده بود ، همه می پرسیدند جرم سقراط چیست؟وچرا می خواهند

او را محاکمه کنند ؟

***

البته شخصیتی با صفات سقراط دیر یا زود آماج کینه توزی و بد خواهی افرادی قرار

می گرفت که قادر به تحمل وسعت نظر و اندیشه های سازنده او نیستند .فردی مثل 

سقراط همیشه خواب راحت را از دیدگان فضل فروشان و جاه طلبان می رباید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

















 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:48 AM  توسط محمد  | 

سخنان بزرگان

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:43 AM  توسط محمد  | 

من و ما

چیدنی ها کم نیست                        من  و  ما کم چیدیم  چيدني ها كم نيست

بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط صفره نو

بوی یاس جانماز  ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم ٬ با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن ز یاد

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم ٬با اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر می کنم ٬با اینا خستگیمو در میکنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زندگیمو سر میکنم٬با اینا خستگیمو در میکنم

بوی باغچه ٬بوی حوض٬ عطر خوب نذری 

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی  هوس  یه آب تنی

با اینا زندگیمو سر می کنم ٬با اینا خستگیمو در می کنم

 

 

یه شب مهتاب

 

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو می بره ٬کوچه به کوچه

باغ انگوری باغ آلوچه

دبه به دبه ٬صحرا به صحرا

اونجا که شبا پشت بیشه ها

یه پری میاد ترسون و لرزون

پاشو می زاره تو آب چشمه

شونه می کنه موی پریشون

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره ته اون دره

اونجا که شبا یکه و تنها

تک درخت بید شاد و پر امید

می کنه به ناز دستشو دراز

که یه ستاره میچیکه مثل یه چیکه بارون

 یه جای میوش سر یه شاخش بشه آو یزون

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو می بره  از توی زندون مثل شب پره با خودش بیرون

می بره اونجا که شب سیاه

تا دم صحر شهیدای شهر با فانوس خون جار میکشن

تو خیابونا سر میدونا

عمو یادگار مرد کینه دار مستی یا هوشیار خوابی یا بیدار؟

مستیم و بیدار شهیدای شهر

خوابیم و بیدار شهیدای شهر

آخرش یه شب ماه میاد بیرون

از سر اون کوه بالای دره

روی این میدون ماه میشه خندون

یه شب ماه میاد...

بت شكن!

 

گروه خود پرستان بت پرستند

 

كه از جام غرور خويش مستند

 

خوشا بخت خدا جويان عالم

 

 كه در يك دم بت خود را شكستند 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:23 PM  توسط محمد  |